آي قصه قصه قصه
يك داستان زيبا درباره طمعكاري و...
صیادى گنجشكى گرفت، گنجشک گفت: مرا چکار خواهى كرد؟ گفت بكشم و بخورم. گفت: از خوردن من چیزى حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها كنى سه سخن به تو میآموزم كه برای تو بهتر از خوردن من است. صیاد گفت بگو. گنجشک گفت یك سخن در دست تو بگویم، و یكى آن وقت كه مرا رها كنى و یكى آن وقت كه بر كوه نشینم.
گفت: اوّلی را بگو. گفت: هر چه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور. پس صیاد او را رها كرد و بر درخت نشست و گفت: محال را هرگز باور مكن و پرید بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا میكشتى اندر شكم من دو دانه مروارید بود هر یكى بیست مثقال، که توانگر مىشدى و هرگز درویشى به تو نمیرسید .
مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو. گنجشک گفت: تو آن دو سخن را فراموش كردى سومی را میخواهی چکار؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مكن. بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آن وقت چگونه در شكم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته، غم خوردن چه فایده؟ گنجشک این سخن گفت و پرید و این مَثَل براى آن گفته میشود كه چون طمع پدید آید؛ همه محالات باور كند .
|